X
تبلیغات
آرزوگم کرده ای
آرزوگم کرده ای
یکشنبه 24 فروردین1393
همین خوبه ...  


همین خوبه که غیر از تو همه از خاطرم می رن !

هنوز گاهی سراغت رو از این دیوونه می گیرن!


همین خوبه که با اینکه چشاتو روی من بستی ...

تو چندتا خاطره با من هنوزم مشترک هستی!


همین خوبه که آرومی  و حس می کنی آزادی !

که دست کم تو عکسامون هنوزم پیشم ایستادی!!!


واسه من کافیه اینکه تو از من خاطره داری...

به یادشون که میفتی واسه من وقت می ذاری!


همین خوبه که با اینکه سراغ از من نمی گیری!

ولی تا حرف من می شه یه لحظه تو خودت می ری!...


همین خوبه … همین خوبه … همین خوبه … همین خوبه

چهارشنبه 20 فروردین1393
ازبهر چه بود ؟ ...  


از آمدنم نبود گردون را سود !

وز رفتن منجلال وجاهش نفزود!


و زهیچ کسی نیزد و گوشم نشنود

کاین آمدن و رفتنم از بهرچه بود ؟؟؟


خیام نیشابوری

یکشنبه 17 فروردین1393
زمستون ...  
تونیستی ومن ازخودم بیخودم !

تونیستی وبی تو دیوونه شدم !


همش از تو باخودم حرف میزنم

تونیستی به دیوار برف میزنم !


هوایی شده باز دلم بی هوا

حالم خنده داره واسه آدما !


زمستونه دستای من یخ زده !

تونیستی وبدجور حالم بده ...


زمستونه و برف وبارونه وو

زمستونه و یه خیابونه وو


زمستونه و غم فراوونه وو

زمستونه و من یه دیوونه وو


زمستونه و هق هق شونه وو !

یه شومینه وو و بغص این خونه وو


رمستونه و قلب داغونه وو

زمستونه واشک رو گونه وو

 

تونیستی و  زوزامو گم می کنم !!

قدم میزنم رامو گم می کنم!!


تونیستی واین شهر زندونمه

هنوز شال توگرمی شونمه !


نمی خوام کسی ازغمت کم کنه !

نمی خوام کسی جز تو درکم کنه !!!


تونیستی هواتو نفس می کشم !

ازاین زندگی بی تو دست می کشم !


بعد مدت ها یه آهنگ رمانتیک گوش دادم ، به دل می شینه هرچند خیلی غمگینه .





شنبه 9 فروردین1393
...  

تنها شدیم ، منو سازم

چی بسازم، تو این دلتنگیا

عاشق نبودی تو بسازی

چقد گفتم، یکم کوتاه بیا

داریم میخونیم به عشق تو

منو سازم ، شدیم درگیر تو

هی به خودم میگم تو دنبالش برو

میشه بهم بگی کجاست مسیر تو

منو سازم و شب و تنهایی ، فکر میکنیم که هنوزم اینجایی

منو عشقم و دل بیچاره ، که هنوز به چشات گرفتاره

منو قلبم و تب احساسم ، انگاری تو رو نمیشناسم

منو حسی که به پات گذاشتم ،کاشکی این جوری دوست نداشتم

کاش این جوری دوست نداشتم

♫♫♫

من این زندگی رو با تو قشنگ دیدم

با تو بود به دردای این دنیا خندیدم

همه لحظه های خوشمونو تباه کردی

خودتم نمی دونی چقد گناه کردی

چرا با من و خودت اینجوری تا کردی

همه امیدم اینه که دوباره برگردی

که تو دوباره برگردی

میشه برگردی…

منو سازم و شب و تنهایی ، فکر میکنیم که هنوزم اینجایی

منو یادتو دل بیچاره ، که هنوز به چشات گرفتاره

منو قلبم و تب احساسم ، انگاری تو رو نمیشناسم

منو حسی که به پات گذاشتم ،کاشکی این جوری دوست نداشتم

کاش این جوری دوست نداشتم

 

بابک جهانبخش - منو سازم

سه شنبه 5 فروردین1393
نوروز 93 مبارک ...  

 

دوتا ۷ سین کار خودمه نظر یادتون نره ، کدوم بهتره ؟

پنجشنبه 29 اسفند1392
نوبهار آمد... ...  

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن
ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن!


چون نسیم نو بهار بر آشیانم کن گذر
تا که گلباران شود کلبه ویران من!

تا بهار زندگی آمد بیا آرام جان
تا نسیم از سوی گل آمد بیا دامن کشان


چون سپندم بر سر آتش نشان بنشین دمی
چون سرشکم در کنار بنشین نشان سوز نهان!

باز آ ببین در حیرتم بشکن سکوت خلوتم!
چون لاله تنها ببین بر چهره داغ حسرتم!


ای روی تو آیینه ام عشقت غم دیرینه ام....


باز آ چو گل در این بهار سر را بنه بر سینه ام!...


بیژن ترقی


نوروز بر شما دوستان مبارک با آرزوی بهترین های سال 1393

چهارشنبه 28 اسفند1392
...  
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
رهرویی باید جهانسوزی نه خامی بی غمی

آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی

حافظ

دوشنبه 26 اسفند1392
شکستی... ...  
دل و حرمت شکستی تو!

اینه رسم وفاداری ؟!!

دلم زخمی دنیا بود....

خیال کردم دوا داری.....

خیال کردم دوا داری....


چهارشنبه 21 اسفند1392
دشمن دوست ...  
بس که رنج باشد ازدوستان دل آزرده را ....

جای بیم دشمنی...

دارد هراس دوستی!

پنجشنبه 15 اسفند1392
منم آن ... ...  

دوش تا آتش می از دل پیمانه دمید
نیمه شب صبح جهان تاب زمیخانه دمید


روشنی بخش حریقان مه و خورشید نبود
آتشی بود که از باده مستانه دمید


چه غم ار شمع فرومرد که از پرتو عشق
نور مهتاب ز خاکستر پروانه دمید


عقل کوته نظر آهنگ نظر بازی کرد
تا پریزاد من امشب ز پریخانه دمید

 
جلوه ها کردم و نشناخت مرا اهل دلی
منم آن سوسن وحشی که به ویرانه دمید

 

 

چهارشنبه 14 اسفند1392
...  
تا جان ندهم بر سر من باز نیاید
در خانه ام آن خانه برانداز نیاید


دل را پی آن ماه فرستم به صد امید
ای وای به من گر رود و باز نیاید


تا بال گشودم پرم از شعله ی غم سوخت
پروانه همان به که به پرواز نیاید


دور از تو به تن مانده به من جان ضعیفی
کان هم به لب از طالع ناساز نیاید


با تیر غمت لب به شکایت نگشودم
از کشته ی شمشیر تو آواز نیاید


یک دم به نوای دل من گوش فرا دار
کاین ناله ی جانسوز ز هر ساز نیاید


در پای تو افتد «رهی» و جان دهد امروز
فرصت اگر از دست رود باز نیاید
 

جمعه 9 اسفند1392
تو... ...  

تورو ديدم و ديد من به اين زندگى تغييرکرد!

 همين لبخند شيرينت منوباعشق درگيرکرد!

شوق تازه اى واسه منه ازنفس افتاده!

خداتوروجاى همه نداشته هام بهم داده! چه آرامش دلچسبى تماشاى توبم

ميده! توايده آل ترين خوابى که بيدارى من ديده!

نه نميزارم که فردا يک لحظه ازتوخالى شه!

تو بدم بشى معنى بدى واسم عوض ميشه!

يک لحظه ام اگه دور شى حواسم پى تو ميره،

هوابدون عطرتو براى من نفس گيره!

ببين اين عشق رویایی دلمو اهل دنيا کرد!

توثابت کردى که ميشه يه دريا تويه دل جاکرد!!

يه دريا تويه دل جاکرد!!

  

جمعه 9 اسفند1392
صیاد... ...  
دیدی که رسوا شد دلم !

غرق تمناشد دلم!

دیدی که من بااین دل بی آرزو عاشق شدم!....

ای وای اگر صیاد من غاقل شود ازیاد من....

قدرم نداند...

فریاد اگر از کوی خود

ازرشته گیسوی خود

بازم رهاند!...

شنبه 3 اسفند1392
...  
ای همه کسانی که انقدر پشت سرمن حرف می زنید!

عاشقتونم!

که اینقدر درگیر منید!

واقعا جای قدردانی دارین!

شنبه 3 اسفند1392
...  

هوایت عجب دست سنگینی دارد!

این را وقتی می زند به سرم....می فهمم!...

جمعه 25 بهمن1392
...  

با تو به خرابات اگر گویم راز
به زانکه به محراب کنم بی تو نماز!


ای اول و ای آخر خلقان همه تو!
خواهی تو مرا بسوز و خواهی بنواز!

جمعه 25 بهمن1392
...  

در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد !

کس جای دراین خانه ی ویرانه ندارد!

دل را به کف هرکه نهم باز پس آرد!

کس تاب نگهداری دیوانه ندارد!!!...

جمعه 25 بهمن1392
یه هدیه از یه فرشته... ...  

 من می مانم و تو

تو می مانی و من

و خاطره هایی که بینِ ماست

این روزها که بادها می وزند از جانبِ کوه

و سنگ ها را به خلوت هایِ سرد می خوانند ،
...
ما در دست هایِ گرمِ هم می روییم

و سبز می شویم ...

گمان نکن که نمی دانم

تو به رویِ خودت نمی آوری ،

وگرنه خوب می دانم

که چقدر سبزتر از مَنی ،

و چقدر گلدانِ دست هایت بزرگ تر از من است ...

حیف !

کاش قدرِ دست هایت را بدانی

باغ برای دست هایِ تو کم است

چه برسد به من

که برگ هم نیستم ...!

 

پنجشنبه 24 بهمن1392
...  

هزار دشمنم ار می کند قصد هلاک

گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک

مراامیدوصال تو زنده می دارد

وگرنه هردمم از هجرتست بیم هلاک

نفس نفس اگر از باد نشنوم بویش

زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک

 

 

دوشنبه 21 بهمن1392
چشم خردبازکن... ...  

آن به كه در اين زمانه كم گيري دوست!
با اهل زمانه صحبت از دور نكوست!...

آنكس كه به جمگي ترا تكيه بر اوست!
چون چشم خرد باز كني دشمنت اوست!

خیام

 

دوشنبه 21 بهمن1392
عمری ندانستیم... ...  

یک عمر به کودکی به استاد شدیم
یک عمر زاستادی خود شاد شدیم
افسوس ندانیم که ما را چه رسید
از خاک بر آمدیم و بر باد شدیم

 خیام

 

دوشنبه 21 بهمن1392
خموشی به ... ...  

زبان در دهان اي خردمند چيست؟
چو در بسته باشد چه داند كسي؟

 دوچیز طیره عقل است : دم فروبستن به وقت گفتن وگفتن به وقت خموشی...

  كليد در گنج صاحب هنر!
كه جوهر فروشست يا پيلور!
دوشنبه 21 بهمن1392
...  

گر دست به لوح قضا داشتمی :

برمیل و مراد خویش بنگاشتمی...

 

غم رازجهان یکسره برداشتمی!

وزشادی سربه چرخ افراشتمی!

 

خیام

دوشنبه 30 دی1392
...  
آخ دلم هیچکی کنارت نیست ، سر کن با خودت

زیر و رو شو دنیا رو زیرو زبر کن با خودت

وقتی میبینی خودت داره کلافت می کنه

از خودت پاشو ، خودت با شو سفر کن با خودت

هر زمستون پیش از اینکه ریشه پابندت کنه

شاختو بردار و تمرین تبر کن با خودت

یا بساز و دونه دونه مرگ برگاتو ببین

یا بسوز و جنگلی رو شعله ور کن با خودت

سر بچرخونی مسیر روبه روتو باختی

از پل تردید با قلبت گذر کن باخودت

تنها موندی با خودت با دشمنت با دوستت

اخ دلم هیشکی کنارت نیست سر کن با خودت

شنبه 28 دی1392
اینگونه بود... ...  
ﺗﻘﺼﯿﺮِ ﻣﺎ ﻧﺒﻮﺩ
ﻋﺸﻖ ﺑﯽ ﻣﻘﺪﻣﻪ ﭘﺎ ﺩﺭ ﮐﺸﻔﻤﺎﻥ ﮐﺮﺩ
ﺑﯽ ﺁﻧﮑﻪ ﺑﭙﺮﺳﺪ
ﺩﻧﯿﺎﯾﻤﺎﻥ
ﺣﺮﻓﻬﺎﯾﻤﺎﻥ...
ﺑﺎﻭﺭﻣﺎﻥ
ﯾﮑﯿﺴﺖ ﯾﺎ ﻧﻪ ؟
ﮐﻪ ﺑﭙﺮﺳﺪ ﺍﯾﻦ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ
ﻣﺎ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﯾﺎ ﻧﻪ ؟
ﭼﻪ ﺑﯽ ﻓﮑﺮﯾﺴﺖ ﺍﯾﻦ ﻋﺸﻖ
ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺳﻨﺠﺪ ﻭ ﺑﯽ ﻣﻘﺪﻣﻪ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ
ﻭ ﺟﺎ ﺧﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ
ﻭ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ
ﭼﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﯾﻢ ﻣﻦ ﮐﻪ ﭘﺎﯼِ ﺍﯾﻦ ﺑﯽ ﻓﮑﺮﯼ ﻣﯽ ﺍﯾﺴﺘﻢ
ﻋﺎﺷﻘﺖ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﻢ
ﻭ ﻣﺴﺎﻓﺮﯼ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﺴﺘﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﺍﯾﺴﺘﺪ
ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺑﻪ ﺩﺭﺏِ ﻭﺭﻭﺩﯼ ﺧﺸﮏ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﺗﺎ ﺑﯿﺎﯾﺪ؛ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﺩ
ﻭ ﺑﯽ ﻫﯿﭻ ﺣﺮﻓﯽ ﺍﺯ ﻫﺮﭼﻪ ﺭﻓﺘﻦ ﺍﺳﺖ
ﺩﻭﺭﺵ ﮐﻨﺪ
ﺗﻘﺼﯿﺮِ ﻣﺎ ﻧﺒﻮﺩ
ﻣﻘﺼﺮِ ﻟﺒﺨﻨﺪِ ﺗﻮ ﺑﻮﺩ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡِ ﺧﻮﺍﺏ ﻭ ﺑﯿﺪﺍﺭﯼ ﻭ ﺭﻭﯾﺎﯼِ ﻣﻦ
ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﻭﻗﺖ ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ
ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ
ﭘﯿﺪﺍ ﺑﻮﺩ
ﺗﻮ؛ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﻘﺼﯿﺮﺕ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ
ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻭﯾﺎﯼِ ﻣﻨﯽ
ﻣﻦ؛ ﺗﻤﺎﻡِ ﺗﻘﺼﯿﺮﻡ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ
ﻫﻤﻪ ﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺧﻼﺻﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺩﺭ ﺗﻮ
ﮐﻪ ﻣﯽ ﺭﻗﺼﻢ ﺑﺮﺍﯼِ ﺗﻮ
ﻣﯽ ﺧﻨﺪﻡ ﺑﺮﺍﯼِ ﺗﻮ
ﻣﯽ ﺑﻮﺳﻢ ﺑﺮﺍﯼِ ﺗﻮ
ﻭ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻨﻬﺎ ﺁﻏﻮﺵِ ﺗﻮ
ﻭ ﺍﯾﻦ
ﺩﻧﯿﺎﯼِ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺩﻭﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ
ﺩﻭﺭ............

جمعه 27 دی1392
معبدهستی... ...  

بشردرگوشه محراب خواهش های جان افروز

نشسته درپس سجاده ی صدنقش حسرت های هستی سوز

به دستش خوشه ی پربار تسبیح تمناهای رنگارنگ

من امشب هفت شهرآرزوهایم چراغان ست

زمین وآسمانم نورباران است!

کبوترهای رنگین بال خواهش ها

بهشت پرگل اندیشه ام را زیرپردارند

صفای معبد هستی تماشایی ست

زهرسونوشخند اختران درچلچراغ ماه می ریزد

جهان درخواب ومن تنها دراین معبد دراین محراب

دلم می خواست بندازپای جانم بازمی کردند

که من تاروی بام ابرهاپروازمی کردم

ازآنجا باکمند کهکشان تاآسمان عرش می رفتم

درآن درگاه دردخویش رافریادمی کردم

که کاخ صدستون کبریا لرزد

مگریک شب ازین شبهای بی فرجام

زیک فریاد بی هنگام

......

دلم می خواست دنیارنگ دیگربود

خدابابنده هایش مهربان تر بود

ازین بیچاره مردم یادمی فرمود

دلم می خواست زنجیری گران ازبارگاه خویش می آویخت

که مظلومان خداراپای آن زنجیر

زدردخویش آگاه می کردند

چه شیرین است وقتی بیگناهی

حق خودراازخدای خویش می گیرد

چه شیرین است اما من...

دلم می خواست اهل زوروزر ناگاه

زهرسوراه مردم را نمی بستندو

زنجیرخدارابرنمی چیدند!

دلم می خواست دنیاخانه ی مهرومحبت بود

دلم می خواست مردم درهمه احوال باهم آشتی بودند

طمع درمال یکدیگر نمی کردند

کمربرقتل یکدیگر نمی بستند

مرادخویش درنامرادی های یکدیگر نمی جستند

ازین خون ریختن ها فتنه ها پرهیز می کردند!

چوکفتاران خون آشام کمترچنگ ودندان تیز می کردند

چه شیرین است وقتی سینه ها ازمهرآکنده ست

چه شیرین است وقتی آفتاب دوستی درآسمان دهرتابنده ست

چه شیرین است وقتی زندگی خالی زنیرنگ ست

دلم می خواست دست مرگ راازدامن امید کوتاه می کردند

دراین دنیای بی آغازوبی پایان

دراین صحراکه جزگردوغبارازما نمی ماند

خداازین تلخکامی های بی هنگام بس می کرد

نمی گویم پرستوی زمان رادرقفس می کرد

نمی گویم به هرکس بخت وعمرجاودان می داد

نمی گویم به هرکس عیش ونوش رایگان می داد

همین ده روز هستی راامان می داد!

دلش راناله ی سخت سیه روزان تکان می داد

دلم می خواست عشقم رانمی کشتند!

صفای آرزویم راکه چون خورشید تابان بود می دیدند

چنین ازشاخسارهستیم آسان نمی چیدند

گل عشقی چنین شاداب راپرپرنمی کردند

به باد نامرادی ها نمی دادند

به صد یاری نمی خواندند

به صدخواری نمی راندند

چنین تنها به صحرای بی پایان اندوهم نمی بردند

دلم می خواست یکباردیگراورادرکنارخویش

به یاداولین دیدار درچشم سیاهش خیره می ماندم

دلم یکباردگرهمچو دیدار نخستین

پیش بالینش دست وپا می زد

شراب اولین لبخند ازجام وجودم های وهو می کرد

غم گرمش نهانگاه دلم راجستجو می کرد

دلم می خواست دست عشق چون روزنخستین

هستی ام رازیرورومی کرد

دلم می خواست سقف معبدهستی فرومی ریخت

پلیدی ها وزشتی ها به زیرخاک می ماندند

بهاری جاودان آغوش بازمی کرد

جهان درموجی اززیبایی وخوبی شنا می کرد

بهشت عشق می خندید به روی آسمان آبی آرام

پرستوهای مهرودوستی پروازمی کردند

برروی بام ها ناقوس آزادی صدامی کرد

مگو این آرزو خام ست

مگو روح بشرهمواره سرگردان وناکام است

اگراین کهشکشان ازهم نمی پاشد

اگراین آسمان درهم نمی ریزد

 

جمعه 27 دی1392
باتو... ...  

شاید سهم من از تو
دقیقا هیچ باشد

و حتی هیچ انتظاری
نتوانم از تو داشته باشم...

اما باور کن

حتی در خیالم
چقد دوستت دارم از تو شنیده ام

چقدر در رویایت
با تو زندگی کرده ام

تو فقط زبانت را
به "دوستت دارم" بچرخان

من حداقل روزی چند بار
در دلم با تو
مراسم عروسی می گیرم

"نریمان ربیعی"

جمعه 13 دی1392
...  

جمعه 13 دی1392
...  

یکشنبه 8 دی1392
...  
چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی


من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی


خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی


ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی


در سینه سوزانم مستوری و مهجوری
در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی


من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی
من سلسله موجم تو سلسله جنبانی


از آتش سودایت دارم من و دارد دل
داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی


دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی

ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت؟
روی از من سر گردان شاید که نگردانی