تاريخ : پنجشنبه 2 مرداد1393 | 1:43 AM | نویسنده : آدمیزاد

يکي را دوست دارم
ولي افسوس او هرگز نميداند


نگاهش ميکنم شايد
بخواند از نگاه من


که او را دوست مي دارم
ولي افسوس او هرگز نميداند


به برگ گل نوشتم من
تو را دوست مي دارم


ولي افسوس او گل را
به زلف کودکي آويخت تا او را بخنداند


به مهتاب گفتم اي مهتاب
سر راهت به کوي او


سلام من رسان و گو
تو را من دوست مي دارم


ولي افسوس چون مهتاب به روي بسترش لغزيد
يکي ابر سيه آمد که روي ماه تابان را بپوشانيد


صبا را ديدم و گفتم صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست مي دارم


ولي افسوس و صد افسوس
زابر تيره برقي جست


که قاصد را ميان ره بسوزانيد
کنون وامانده از هر جا


دگر با خود کنم نجوا
يکي را دوست مي دارم


ولي افسوس او هرگز نميداند....


فریدون مشیری



تاريخ : پنجشنبه 26 تیر1393 | 12:30 PM | نویسنده : آدمیزاد
وصل تو کجا و من مهجور کجا ؟!

دردانه کجا و حوصله مور  کجا ؟

هرچند زسوختن ندارم باکی!

پروانه کجا و آتش طور کجا؟!!!



تاريخ : شنبه 21 تیر1393 | 0:49 AM | نویسنده : آدمیزاد

نامت شنوم دل ز فرح زنده شود!

حال من از اقبال تو فرخنده شود !

وز غیر تو هرجا سخن آید به میان !

خاطر به زار غم پراکنده شود ....

 



تاريخ : شنبه 21 تیر1393 | 0:44 AM | نویسنده : آدمیزاد

هشیار سری بود ز سودای تو مست !

خوش آنکه ز روی تو دلش رفت ز دست !

بی تو همه هیچ نیست در ملک وجود!

ور هیچ نباشد چو تو هستی همه هست!!!....

 

سعدی



تاريخ : شنبه 14 تیر1393 | 0:42 AM | نویسنده : آدمیزاد

آه از این دل !

آه ازین جام امید !

عاقبت بشکست وکس رازش نخواند !

چنگ شد در دست هر بیگانه ای ...

ای دریغا کس به آوازش نخواند ...!



تاريخ : سه شنبه 10 تیر1393 | 0:39 AM | نویسنده : آدمیزاد
اگر از کسی متنفری :

از قسمتی از خودت در اون متنفری!!!

چیزی که از ما نیست نمی تونه افکار مارو مغشوش کنه !

اینو یادت باشه ...



تاريخ : سه شنبه 10 تیر1393 | 0:37 AM | نویسنده : آدمیزاد
هروقت احساس کردی چیزی رو از ته دل دوست داری :

رهاش نکن !

10 -15 سال طول می کشه تا بفهمی که همون یه بار بوده !

که دیگه حالت خوب نمی شه! 

عشق یعنی حالت خوب بشه ...!

سال ها طول می کشه تا بفهمی اونی که رفت ، چقدر از وجودت رو کند و با خودش بردو 

چقدرشو واسه خودت گذاشت!

 

" پل چوبی "



تاريخ : سه شنبه 3 تیر1393 | 12:40 PM | نویسنده : آدمیزاد

امروز تو رادسترس فردا نیست

واندیشه فردا به جز سودا نیست

ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست 

کاین باقی عمر را بها پیدانیست



تاريخ : شنبه 31 خرداد1393 | 11:39 PM | نویسنده : آدمیزاد

زان میخوردم که روح پیمانه اوست

زان مست شدم که عقل دیوانه ی اوست

دودی به من آمد آتشی با من زد

زان شمع که آفتاب پروانه ی اوست



تاريخ : شنبه 31 خرداد1393 | 11:37 PM | نویسنده : آدمیزاد
یارب مکن از لطف پریشان مارا !

                                      هرچند که هست جرم و عصیان مارا

ذات تو غنی بوده و ما محتاجیم !

                                       محتاچ به غیرخود مگردان ما را !



تاريخ : شنبه 31 خرداد1393 | 11:33 PM | نویسنده : آدمیزاد
باز آ !

هرآنچه هستی باز آ !

گر کافر و گبر و بت پرستی باز آ !

این درگه ما درگه نومیدی نیست!

صدبار اگر توبه شکستی باز آ !

 

ابوسعید ابولخیر



تاريخ : سه شنبه 27 خرداد1393 | 1:20 AM | نویسنده : آدمیزاد
بنده آنی که دربند آنی !!! ...

 

ابوسعید ابولخیر



تاريخ : پنجشنبه 22 خرداد1393 | 1:5 AM | نویسنده : آدمیزاد
در قلبی رو که کلیدش رو نداری هیچ وقت قفل نکن !

چون توش گیرمیوفتی و کسی هم جز اون نمی تونه آزادت کنه ...

پس قفلش نکن !!!



تاريخ : پنجشنبه 22 خرداد1393 | 0:43 AM | نویسنده : آدمیزاد

ای ناله چه شد دردل او تاثیرت ؟

که امشب نبود یک سرمو تاثیرت!

باغیر گذشت و سوخت جانم از رشک...

ای آه دل شکسته کو تاثیرت ؟؟؟؟



تاريخ : یکشنبه 18 خرداد1393 | 1:16 PM | نویسنده : آدمیزاد

ز آتش غیرت بسوز امشب رهی

کان پری با غیر فردا می رود ....



تاريخ : پنجشنبه 15 خرداد1393 | 0:12 AM | نویسنده : آدمیزاد
چرا رفتی ؟

چرا من بیقرارم!!؟؟؟

به سر سودای آغوش تو دارم ....

نگفتی ماهتاب امشب چه زیباست

ندیدی جانم از غم ناشکیباست

خیالت گر چه عمری یار من بود

امیدت گر چه در پندار من بود!

بیا امشب شرابی دیگرم ده

ز مینای حقیقت ساغرم ده

دل دیوانه را دیوانه تر کن

مرا از هر دو عالم بی خبر کن

چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم

به سر سودای آغوش تو دارم



تاريخ : سه شنبه 13 خرداد1393 | 12:19 PM | نویسنده : آدمیزاد
آری برای تو می نویسم ! برای تو خوب امروز و هرروزم ! برای تو که ترنم بهاری در سرمای زمستانیم !

برای تو که با بودنت انتظار آمدن بهار را تمام کردی ! درعبور از سایه های سرد و بی روح و گذر از امواج پرتلاطم دریا در کنار مردمانی بی اندازه ناصبور و مغرور...

یک نفر آمد کسی که با آمدنش سایه ی گرمی از آفتاب به روی سردی ها کشید! دستانم را گرفت با من از من حرف زد ! از او گفت از آنچه باید و پنهان نکرد احساسش را ! آرام و صبور حرف هایم را شنید ! با من از نورگفت ! ازامید از فردا ...

دیده هایم را بست و دیدنی ها را گشود ، مرا ازرفتن  بازگرداند ! شوق ایستادن را درمن زنده کرد...

باورش کردم مثل دریا

مثل آسمان

که همیشه باورشان داشتم ! دستانم خالی بود ! درگذر از جاده های زندگی در عبور از صخره های سرد درکنار مردمانی که با وجود بینایی مرا ندیدند ! قلبم تهی بود ... تهی از بودن تهی از ماندن ، اما باورش کردم ! مثل باران به ابر ، مثل گل به آفتاب...آری بودنت را باور کردم ! بودن تو شوق دوباره زیستن من است ! گفتن از گل چه سود وقتی باغ درکنار من است! گفتن از رود چه سود! وقتی دریا کنار من است! گفتن از ابرچه سود وقتی آسمان کنار من است...گفتن از نور چه سود وقتی خورشید کنارمن است...

دلت دریاییست بی کران ! دستانت خورشیدی ست گرمابخش ! قلبت آسمانی ست زلال و بودن با تو لذتی ست ابدی!

خوب دیرینه ام حتی اگر باد وباران و طوفان فاصله ها را زیاد کنند می دانم توهمان هستی که باید دوست داشت ! باهم از غصه هایمان گفتیم و شانه هایت رابرای به دوش کشیدنشان کنارم گذاشتی!

چه صادقانه با من سخن گفتی ! ازعشق ازدوستی وچه بی بهانه دوستت دارم ... دوست داشتن تو ساده ترین کاراین دنیاست...

 

کاش باران بودم تا بی وقفه به روی گونه هایت می باریدم و هرباربوسه ای بردستانت می زدم شاید این گونه شایسته ات باشد!من سال هاست دل به دریا سپرده ام همه چیزش زیباست ، یکرنگی ، صافی و زلالی ...همه اش یک جاست ، ازهمه این دنیای بزرگ دارو ندارم دریاست....

آن هم برای تو ،!!! کنار تو زیباست..........

سکوت من فریاد بلند دوست داشتن توست!

دوست داشتن تو افسانه نیست.... باورش کن!

 



تاريخ : دوشنبه 29 اردیبهشت1393 | 11:52 PM | نویسنده : آدمیزاد
ناگریزان گشتی ای نیلوفری چشم از برم !

درغمت ازلاغری چون شاخه نیلوفرم!

 

خفتم ام امشب ولی جای من دل سوخته!

صبحدم بینی که خیزد دود آه ازبسترم!

 

تاروپود هستیم برباد رفت اما نرفت...

عاشقی ها از دلم دیوانگی ها ازسرم!

 

شمع لرزان نیستم تا ماند از من اشک سرد!

آتشی جاوید باشد در دل خاکسترم...

 

سرکشی آموخت بخت از یار یا آموخت یار!!

شیوه ی بازیگری از طالع بازیگرم...

 

خاطرم را الفتی با اهل عالم نیست نیست

کزجهانی دیگرند و از جهانی دیگرم!!!

 

گرچه مارا کاردل محروم از دنیا کند...

نگذرم از کار دل روز! ز کار دنیا بگذرم!

 



تاريخ : دوشنبه 22 اردیبهشت1393 | 2:56 PM | نویسنده : آدمیزاد
یکی بود یکی نبود!

یه فرشته زیبا از جنس آسمون روی زمین زندگی می کرد!

این فرشته خانوم انقدر مهربون بود که همه زمینی ها رو شیفته خودش کرده بود ! انقدر زیبا بود... انقدر دلش دریایی بود و بی همتا بود که می تونست تمام دنیارو با وجودش غرق شادی کنه !

آخه فرشته خانوم ما دوتا چشم جادویی داشت ! به هرکس که نگاه می کرد ، بارقه های محبتش به اون چشما نور زندگی می داد !

افسون نگاهش چه دلهایی رو که شیفته نمی کرد...

آخه فرشته خانوم ما دوتا دست جادویی داشت ! وقتی با گرمای دستاش کسی رو لمس می کرد به اون شوق زندگی می داد !

اون سراپا همه خوبی بود ! خیالی بود که حتی تصورش هم زیبا بود!

اون یه خواب طلایی بود! بهترین رویای زندگی!

وقتی پاشو روی زمین گذاشت با خودش یه کوله بار از عشق و محبت آورد!

ازهمون روز اول خورشید و عاشق گرمای وجودش  کرد!

حتی مهتاب وقتی به رخ چون ماهتابش می تابید از خودش می پرسید :

نقره فام جادویی منم یا افسون نگاه تو ؟؟؟

یکی بود ویکی نبود....

فرشته من بود وخوبی و پاکی ...

بودنش شوق زندگی رو در من بیدار کرد! بهترین لحظه ها رو با گرمای حضورش به من بخشید!

به من یاد داد تا از لطافت دلش ، از آبی بیکران چشماش دنیا رو ببینم و زندگی کنم !...

به من باور خوبی داد ! به من امید داد! 

پای حرکت من شد ، چشم دیدن من شد... بهم ثابت کرد هنوزم خوبی هست ! عشق هست ! شوق هست! نور هست...هنوزم میشه دلسپرد ، زندگی رو تنها زندگی کرد نه روز-مرگی ، روزمره گی...

تالحظه ای که امید به دوست داشتن هست ، پری زرین بال من مامن تمام  خوبی هاست!

فرشته زمینی من کسی جز (( تو)) نیست!

 

به بهانه میلادت ، دوستت دارم 



تاريخ : پنجشنبه 18 اردیبهشت1393 | 9:15 PM | نویسنده : آدمیزاد

دل هوشمند باید که به دلبری سپاری!

که چو قبله ایت باشد...

به از آن که خود پرستی!!!



تاريخ : چهارشنبه 17 اردیبهشت1393 | 8:22 PM | نویسنده : آدمیزاد

ازشبنم عشق خاک آدم گل شد!

 

بس فتنه و شور در جهان حاصل شد!

 

سرنشتر عشق بررگ روح زدند...

 

یک قطره از آن چکید و نامش دل شد!

 

یک قطره از آن چکید و نامش دل شد!

 

ابوسعید ابولخیر

 



تاريخ : یکشنبه 14 اردیبهشت1393 | 10:17 AM | نویسنده : آدمیزاد
می زنم کبریت بر تنهایی ام
تا بسوزد ریشۀ بی تابی ام
 
می روم تا هر چه غم پارو کنم
خانه ام را باز هم جارو کنم
 
می روم تا موی خود شانه کنم
خنده را مهمان این خانه کنم
 
می روم تا پرده هارا واکنم
دوست دارم؛ دوست دارم
عشق را معنا کنم
 
شادی ام را رنگ آبی می زنم
بوسه بر طعم گلابی می زنم
 
 
می دوم خندان به سوی آینه
باز می خندم؛ به روی آینه
 
می زنم یک شاخه گل بر موی خود
می نشینم باز بر زانوی خود
 
 
آری!آری! این منم این شاد و مست
 


تاريخ : دوشنبه 8 اردیبهشت1393 | 1:2 AM | نویسنده : آدمیزاد

در حسرت دیدار تو آنقدر خمازم

 

آنقدر که شب تاسحرگاه شمارم ....

 

ای دلبر دیوانه مبر جور به کارم

 

من دردوجهان غیرازتو دلخواه ندارم!!!

 



تاريخ : یکشنبه 24 فروردین1393 | 0:22 AM | نویسنده : آدمیزاد

 

همین خوبه که غیر از تو همه از خاطرم میرن !

هنوز گاهی سراغت رو از این دیوونه می گیرن!

 

همین خوبه که با اینکه چشاتو روی من بستی ...

تو چندتا خاطره با من هنوزم مشترک هستی!

 

همین خوبه که آرومی  و حس می کنی آزادی !

که دست کم تو عکسامون هنوزم پیشم ایستادی!!!

 

واسه من کافیه اینکه تو از من خاطره داری...

به یادشون که میفتی واسه من وقت می ذاری!

 

همین خوبه که با اینکه سراغ از من نمی گیری!

ولی تا حرف من می شه یه لحظه تو خودت میری!...

 

همین خوبه … همین خوبه … همین خوبه … همین خوبه



تاريخ : چهارشنبه 20 فروردین1393 | 6:51 AM | نویسنده : آدمیزاد
 

از آمدنم نبود گردون را سود !

 

وز رفتن منجلال وجاهش نفزود!

 

و زهیچ کسی نیزد و گوشم نشنود

کاین آمدن و رفتنم از بهرچه بود ؟؟؟

 

خیام نیشابوری



تاريخ : یکشنبه 17 فروردین1393 | 0:58 AM | نویسنده : آدمیزاد
تونیستی ومن ازخودم بیخودم !

تونیستی وبی تو دیوونه شدم !

 

همش از تو باخودم حرف میزنم

تونیستی به دیوار برف میزنم !

 

هوایی شده باز دلم بی هوا

حالم خنده داره واسه آدما !

 

زمستونه دستای من یخ زده !

تونیستی وبدجور حالم بده ...

 

زمستونه و برف وبارونه وو

زمستونه و یه خیابونه وو

 

زمستونه و غم فراوونه وو

زمستونه و من یه دیوونه وو

 

زمستونه و هق هق شونه وو !

یه شومینه وو و بغص این خونه وو

 

رمستونه و قلب داغونه وو

زمستونه واشک رو گونه وو

 

تونیستی و  زوزامو گم می کنم !!

قدم میزنم رامو گم می کنم!!

 

تونیستی واین شهر زندونمه

هنوز شال توگرمی شونمه !

 

نمی خوام کسی ازغمت کم کنه !

نمی خوام کسی جز تو درکم کنه !!!

 

تونیستی هواتو نفس می کشم !

ازاین زندگی بی تو دست می کشم 

 

 

 

 



تاريخ : چهارشنبه 28 اسفند1392 | 0:18 AM | نویسنده : آدمیزاد
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
رهرویی باید جهانسوزی نه خامی بی غمی
 
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
 
حافظ
 


تاريخ : دوشنبه 26 اسفند1392 | 10:46 PM | نویسنده : آدمیزاد
دل و حرمت شکستی تو!

اینه رسم وفاداری ؟!!

دلم زخمی دنیا بود....

خیال کردم دوا داری.....

خیال کردم دوا داری....

 



تاريخ : چهارشنبه 21 اسفند1392 | 9:50 PM | نویسنده : آدمیزاد
بس که رنج باشد ازدوستان دل آزرده را ....

جای بیم دشمنی...

دارد هراس دوستی!



تاريخ : پنجشنبه 15 اسفند1392 | 8:22 PM | نویسنده : آدمیزاد

دوش تا آتش می از دل پیمانه دمید
نیمه شب صبح جهان تاب زمیخانه دمید


روشنی بخش حریقان مه و خورشید نبود
آتشی بود که از باده مستانه دمید


چه غم ار شمع فرومرد که از پرتو عشق
نور مهتاب ز خاکستر پروانه دمید


عقل کوته نظر آهنگ نظر بازی کرد
تا پریزاد من امشب ز پریخانه دمید

 
جلوه ها کردم و نشناخت مرا اهل دلی
منم آن سوسن وحشی که به ویرانه دمید